یه روزی بارون میاد، شک نکن!

اینجا ایرانه

در همه جای دنیا وقتی مردم به اماکن مذهبیشون می رن حالا چه مسلمون، مسیحی، زرتشتی، یهودی، بودایی و ... برای سلامتی همه ی مردم دنیا دعا می کنند.

اما...

توی ایران روز جمعه توی یه مراسم رسمی برای بیشتر مردم دنیا آرزوی مرگ می کنند...

نویسنده : کارو : ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

نه راه پس نه راه پیش

تصور کن:

پسر بزرگ خانواده با دختری ازدواج می کنه. از اون صاحب یه بچه می شه. می ره جنگ. می گن کشته شده...

عزاداری

بیوه شدن زن جوون

،

یک سال بعد

...

برادر کوچکتر باهاش ازدواج می کنه!

بیست سال بعد

...

یه روز غیر تعطیل

اومدن میگن زنده اس!!!

حال برادر کوچکتر...

حال زنه...

تووی این موقعیت رخ داده چیکار باید کرد؟؟؟

واقعا سخته!

نویسنده : کارو : ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آذر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

دعا... سرطان!

با دعا می شود یا نمی شود سرطان را درمان کرد.

علم پزشکی چاره ی درد خیلی از انسانها را به درستی نمی داند. این درد ها به وفور در بین ساکنان همین زمین باعث رنج های بی شماری شده است. رنج هایی از جنس بی درمانی!

بارها شنیده بودم که فلانی و فلانی با دردشان سخت جنگیده اند، سرطانشان را شکست داده اند، بر رنج بی انتهای خود غلبه کرده اند و از این قسم شایعات (که من شایعه می خوانمشان). اما دیرگاهی سپری نمی شد که ورق به یکباره بر می گشت و همه ی آن مقاومت ها شکست می خوردند. 

اینها که گفتم از آن باب یاد شد که مدتی بود سه نفر را به طور مرتب دعا می کردم که ایزد آنها را از شر بلای سرطان نجات دهد و مرتب نیز دستهایم به سمت آسمان سو می کشید تا شاید گشایشی به حال این بخت برگشتان حاصل آید.

اولی هشت هفته پیش دار فانی را وداع کرد و من پنج روز بعد مطلع شدم. 

دومی چهار روز (به تاریخ این پست) قبل خانه و کاشانه ی خود را به وادی گورستان منتقل کرد. 

حال من چندین مجهول در ذهنم شکل گرفته اند:

اول آنکه دعا ربطی به برطرف کردن سرطان دارد یا ندارد؟!

دوم آنکه تکلیف دعا های بنده در پنج روز مرده ی اول، چهار روز مرده ی دوم و ... روز مرده ی سوم  چیست؟!

سوم آنکه در نقطه چین مورد بالا چه عددی را می تون نوشت (با اثبات ریاضی)؟!

چهارم : امکان اینکه بنده زودتر از شخص سرطانی در قید حیات، به سرای اخروی کوچ کنم چند درصد است؟!

پنجم اینکه خدایا به دعاهای ما گوش بدی ضرری نداره!

نویسنده : کارو : ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

مملکته ما داریم!!!

این چند ساله آدم توی این مملکت یه چیزایی دیده و شنیده که جزء سوت بلبلی چیز دیگه ای نباید از کله اش بیرون بیاد. 

اندر این حکایت های بی انتها می شه به نمایشگاه  محصولات دیجیتال امسال اشاره کرد...

 

نویسنده : کارو : ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

عاشق

برای دیدن 

تو

هر بار،

که نمره ی عینکم

بالاتر می رود!

باید نزدیک تر بیایی!

کاش کور می شدم...

نویسنده : کارو : ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

زندگی با چشمان بسته

زندگی با چشمان بسته به کارگردانی رسول صدر عاملی کارگردان لبنانی الاصل کشورمان بعد از 3 سال توقیف در پیچ و خم های سخت مسخره ی معاونت سینمایی ارشاد مدتیه که اکران شده. اصولا باید فیلم های اقای صدر عاملی رو دید. کارگردان آثار خاطره انگیزی همچون : دختری با کفش های کتانی، من ترانه 15 سال دارم ، هر شب تنهایی و ...

چند وقت پیش هم شهرداری تهران بیلبوردهای این اثر فاخر رو به علت (( دستان باز هنرپیشه ی زن)) جمع آوری کرد. اجازه اکران نیز به اکثر شهرستان ها داده نشده بود. این فیلم پره از دلهره ، ترس، بوی بد!، هیجان و اینکه پایان فیلم برایتان قابل تصور نیست. ریتم فیلم اصالا کشدار نیست و شما را کاملا مجذوب و درگیر می کند. داستان فیلم تلخی هیجان انگیز با قدرت حدس پایینی را برای شما به ارمغان می آورد. کارگردانی در حدیست که اصلا متوجه این نکته نمی شوید، آنکه در پرده روبرویتان اتفاق می افتد فیلمی بیش نیست.  فیلم برداری به شدت چشم نواز است و شاید باورتان نشود در چند صحنه از فیلم (مثل سکانسی که حامد بهداد در نیمه شب بارانی تو کوچه نشسته و ترانه علیدوستی می اید دنبالش) تماشاگران به احترام کار فوق العاده فیلمبردار و به تصویر کشیدن خلاقانه اثر مورد تشویق قرار گرفت. بازی تماشاگران طبیعی و فارغ از هرگونه اغراق.

 

در هر صورت دیدن این فیلم به همه ی دوستان توصیه می شود ...

نویسنده : کارو : ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

زندگی سگی

قصه ی این روزهای آدمیان ساکن دیارمان، غصه ای است جانکاه و شرحیست بی بسط. از بوق سگ تا داد شغال جان کندن قومیست که با مصائبی دشوار روزگاران را سپری می کنند. حال نزار، زردی رخساره، چین و چروک پیشانی حکایت از پریشانی ها دارد. پیرامونمان بس زیاد دیده ایم درد کشیده ی شکیبای دم بر نیاورده را. من، خویش از این دسته بسیار دیده ام و حال شرح عده ای از آنها را واگویه می کنم:

روز داخلی،

خانواده ای شش نفره در خانه ای قدیمی که بوی رطوبت از درو دیوار آن میریزد. وارد خانه که می شوی حالت ناخوشایندی تو را در برمی گیرد اولین چیزی که به ذهن می رسد آن است که کاش می شد زودتر از آنجا در بروی ولی خب حیا باز هم وجود دارد و تو را سد می کند از فرار.

پدر خانواده سال هاست که گوشه ی یکی از دو اتاق خانه در بستر بیماری افتاده است. قیافه اش از حالت ترحم بر انگیز سالهاست که گذر کرده و جای خود را به ترس در اولین دیدارمی دهد. پی‍ژامه ی زرد رنگ کثیف متعفن که بر اثر گذر دوران تا زیر زانو کوتاه شده است، به شدت خودنمایی می کند. به نظر می رسد در دوران دوردست قد بلندی داشت و رشادتی جوان پسند نیز چاشنی قامتش شده بود.

 مادر خانواده که تلاشی وافر در نشان دادن وضعیت عادی دارد، راهی به جایی نمی برد که وضعیت نکبت بار تر از تصوراتش است. زن میانسالی به نسبت جوان مانده، سالم و تمیز که ترکیب معقولی با آن خانه و شوهر ندارد.

 دختر بزرگ خانواده که فقط یک هفته در خانه ی شوهر زندگی کرد و همان یک هفته نیز به اندازه ی ده سگ ولگرد کتک خورده و برگشته بود تازه به خانه ی اولش. در سیمایش اگر خیره می ماندی، بی شک زیبایی را با کم رویی فوق العاده و شاید هم به حساب نجابت مشاهده می کردی. سادگی بارزترین خصیصه ی رخ بیضی گونش بود.

پسر بزرگ خانواده که انگار همیشه در همه حال هر وقت زیارتش می کردی به نظر می رسید تازه از خواب گرانی بیدار شده است. از آنهایی که حاضرند بمیرند اما نه تحرکی داشته باشند و نه کاری انجام دهند. نه که این بنده خدا از سر غرور چنین نمودی داشت، نه ذاتا تنبل بود. کل هنرش شامل این می شد که شب ها دور دله ای که درونش چوب صندوق های میوه می سوخت تا صبح بیدار بماند تا از بارهایی که میوه فروشان برای صبح آماده می کردند محافظت کند. بی شک دزدان اگر پی به شخصیت پخمه اش می بردند میوه فروشان خیلی زود ور شکسته می شدند.

دختر آخر خانواده از همشون (البته به نسبت خودشون) باهوشتر بود. قدش کوتاه تر و سبزه تر از خواهر بزرگتر به نظر می رسید. خیلی زود بهش برمی خورد اما به روت نمی آورد. می دونست که نمی تونه کار خاصی انجام بده ولی در عین حال پیش خودش هنوز غرور داشت. اینو احتمالا از مادرش به ارث برده بود. خیلی وقت بود که می خواست یه عمل زیبایی انجام بده ولی خب...

آخرین فرزند خانواده که آخرین پسر هم به حساب می اومد، رنج این بخت برگشته ها رو کامل کرده بود. کمی تا قسمتی عقب مونده و بی هیچ درآمد و کاری. مضحکه ی در وهمسایه مایه ی مسرت بچه های محله. نه که دیوانه باشه، نه! اما نمی دونم چی باید بهش بگم. خیلی سر بزیر بود خیلی نجیب بود و شاید اینو از خواهر بزرگترش داشت. علاقه ی خاصی به پرتقال داشت و وقتی این زبون بسته رو پوست می کند برق خاصی که که مخصوص این جماعت نبود توی چشماش موج می زد.

این آدما از این ماه تا اون ماه رنگ گوشتو نمیدیدن میوه هم وضعیت مشابهی داشت شاید به همین خاطر بود که پسر کوچیکتر برق می زد چشمای کم سوش در حیرت قورت دادن پرتقال. نمی شد گفت که نگهبانی از میوه ها رو منبع اصلی در آمد اونا به حساب آورد، چون پولی در کار نبود. نمی دونم چه جوری گذران زندگی می کردند این معمایی بسی بزرگ بود برای من. آدم همیشه دلش می خواد به این آدما کمک کنه ولی خب، هیچ وقت کافی نیست و این رنج آوره.

ادامه دارد...

نویسنده : کارو : ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

حلقه

دنبال یه تفریحی سرگرمی چیزی بودیم! اینجا توی کارگاه، کمپ و خوابگاه هیچی نیست که اوقات فراغتتو باهاش بگذرونی!

ساعت از 9 شب گذشته بود که تصمیم گرفتیم بریم کارون شنا کنیم. این بار 2 نفر تعدادمون زیادتر شده بود از دفعه قبلی. بدون اینکه از رانندمون بخوایم که برسونمون ساحل، خودمون مجهز با دمپایی و شلوارک عزم کارون کردیم. از خوابگاه تا ساحل چند دقیقه ای راه بود.

آب خنک بود و بچه ها به یاد دوران نه چندان دور سپری شده توی سر و کله همدیگه می زدن نشاط ملسی حکمفرما بود آبپاشی به همدیگه آغاز غلبه بر سردی آب به نظر می رسید. قسمت کم عمق محل مناسبی برای شنا توی اون موقع شب بود. چند تا خانواده هم از ما بدتر، یه خورده اون ور تر به جنب و جوش آب بازی مشغول شدند. شنا بر خلاف جهت آب تند کارون؛ سوژه کل کل بچه ها توی اون شبی که مهتاب خانوم هم حضور کم رنگی داشت، بود.

نیم ساعتی توی اب بودیم که یکی از بچه ها پیشنهاد داد که بسه بریم بیرون دیگه . بهش گفتم: فقط 5 دقیقه بیشتر که لاقل یه ورزشی کرده باشیم و بدنمونو بیشتر توی آب تکون بدیم.

داشتم بر خلاف جهت آب دست و پا میزدم که ماهیچه های دست و پام تحرکی شگرف و احساس کنند. توی کم عمق کف دستمو گذاشتم روی کف رودخونه و سعی میکردم در برابر جریان آب مقاومت کنم. آب سرد بود و گوشتهای بدنم منقبض شده بودند، یه لحظه احساس کردم انگشتری که بیست روز پیش همسرم روی سفره عقد بهم داده، باید از دستم در بیارم. اعتنایی نکردم و همچنان دستم روی سنگای کف رودخونه لیز می خورد. به دقیقه نکشید که احساس کردم حلقم داره از دستم فرار می کنه... هیچ کار خاصی نمی تونستم انجام بدم. حلقم در اومد هرچی دستمو این ور اون ور می کردم ....

جریان آب تندتر به نظر می رسید یه لحظه دنیا تیره و تار شد حس خاص و بد مزه ای بود حلقم خیلی وقت بود که رفته بود قبل از تاریکی و سکوت مطلق...

توی ساحل زیر مهتاب و کور سوی نور تیر چراغ برقی که اونجا خود نمایی می کرد، زانوهامو بغل کرده بودم و به اونی که این حلقه رو بهم داده بود، فکر میکردم. قالب وجودم تهی شده بود. همون جا توی ساحل هم شرمندگی بیشتر از آبی که از خیسی موهام سرازیربود، می بارید.

سال ها پیش توی رودخونه مارون (که شاید خواهر کارون باشه) داشتم غرق می شدم که توسط یکی از دوستان نجات پیدا کردم. اون موقع خوب یادمه، هر چی دست و پا می زدم خلاص نمی شدم داشتم مفتی مفتی غرق می شدم وقتی مطمئن شدم تلاشم بی فایدس، خودمو رها کردم تا اقلا راحتتر بمیرم. توی همون پایان، یکی اومدو زد زیر کمرم منو نجات داد.

چند سال بعدش یکی از دوستان که اتفاقا موقع غرق شدن نافرجام من توی مارون هم حضور داشت، طعمه ی خروش موج های رودخونه بشار شد و عمرش به فنا رفت. وقتی بعد از 8 ساعت رانندگی به محل حادثه رسیدم و مادرشو دیدم...

بعد از اون به خودم قول دادم یا اینکه قسم خورده بودم که دیگه نه تو دریا و نه تو رودخونه شنا نکنم...

نمی دونم دقیقا به چه خاطر قول وقرارمو شکوندم!

اما میدونم فروغ زندگی من تا وقت نفس کشیدنم، سو داره و بیشتر می دونم که این فروغو به آسونی بدست نیاوردم و به خاطر اون تلاشم تمام قده!

نویسنده : کارو : ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد